X
تبلیغات
زولا

یکی از بزرگان تصوف که من علاقه ای قلبی به وی دارم شیخ ابوالحسن خرقانی است. یکی از حکایت های نغز وی حکایت زیر است.

البته نمی دانم واقعا این حکایت از ایشان بوده  یا خیر ولی این حکایت بسیار قابل تامل و تفکر است

خواهش میکنم به سادگی ازکنار آن نگذرید

شیخ ابوالحسن خرقانی می گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...!!!


اول:مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!!!

او گفت؛ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...!!!

دوم:مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت...
به او گفتم؛قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت؛من بلغزم باکی نیست...
به هوش باش تو نلغزی شیخ!!!که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...

سوم:کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم؛این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و
گفت؛تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!

چهارم:زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد!
گفتم؛اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!!!
گفت؛من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟!!!