X
تبلیغات
رایتل

آدمها در زندگیشان لحضات خاطره انگیز بسیاری دارند که هرگز فراموش نکنند. این لحظات با دیدن یک شخص، خواندن یک شعر و یا ورود به یک مکان جدید و ... ممکن است رخ دهد.

در مورد خاطرات شعری برای من چند مورد وجود دارد که هیچگاه از خاطرم نمی رود. یکی از این خاطرات مربوط به شعری بود که در تعلیمات دینی کلاس پنجم نوشته شده بود و این شعر هرگز از جلوی چشم من کنار نرفته است.

خیلی دوست دارم کسی که این شعر را می خواند تا آخر این شعر به معنی جملاتش فکر کند لطفا آن را با دقت بخوانید و اگر با روحیه شما سازگار نیود به خاطر بسپاریدش چون حتما روزی خواهد رسید که این شعر در شما نیز تاثیر شگرفی بگذارد.

این شعر مربوط به زمانی است که متوکل عباسی از امام هادی(ع) می خواهد که با او شراب میل کند ولی امام امتناع می کند ولی متوکل در برابر آن از امام می خواهد که در عوض برایشان شعری بخواند و به اضطلاح محفلشان را گرم کند. امام نیز شعری می خواند که ترجمه آن شعر در زیر آمده است:

چه بسیار مردان پرقدرتی‏                      که در این جهان از پی راحتی‏

به کوه و کمر قصرها ساختند                همه قصرها را بیاراستند

در اطراف هر قصر از بیم جان‏                گروهی مسلح، نگهبانشان‏

که تا این همه قدرت و ساز و برگ‏          کند دور، آن مردم از دست مرگ‏

ولی مرگ ناگه رسید و گرفت‏                گریبان آن نابکاران زشت‏

چو گیرد گریبان گردن‏کشان‏                     به ذلت برون راند از قصرشان‏

به همراه اعمال خود، عاقبت‏                 برفتند در منزل آخرت‏

شده جسم آن نازپروردگان‏                    هم‏آغوش خاک، از نظرها نهان‏

از آن زشت‏کاران افسرده‏ حال‏                 به بانگ بلندی شود این سؤال‏

چه شد آن همه سرکشی و غرور          که صورت نهادید بر خاک گور؟

چه شد آن همه خودپسندی و ناز          که گشتید با بی‏کسان هم‏طراز؟

چه شد آن همه مستی و عیش و نوش؟  چه شد آن همه جنب و جوش و خروش؟

چه شد چهره‏هایی که آراستید؟            سر و صورتی را که پیراستید؟

اجل چشم بی‏شرمتان را ببست‏              به رخسارتان خاک ذلت نشست‏

نه تخت و نه بستر، نه آسایشی‏             نه عطر و نه زیور، نه آرایشی‏

به جای کِرِم‏های مردم‏ پسند                   بر آن چهره‏ها کرم‏ها می‏خزند

نهادید دارایی خویشتن‏                        نبردید با خود به غیر از کفن!

نظرات (14)
چهارشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:18
از امام هادی ـ علیه السلام ـ نزد متوکّل سعایت کردند که در منزل او اسلحه و نوشته‌های تحریک برانگیز و اشیای دیگر است که از شیعیان او در قم به او رسیده و او عزم شورش بر ضد دولت دارد. متوکل گروهی را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولی چیزی به دست نیاوردند، آن گاه امام ـ علیه السلام ـ را در اطاقی تنها دیدند که در به روی خود بسته، جامه پشمین بر تن دارد و بر زمینی مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است.

امام را با همان حال نزد متوکل بردند و به او گفتند: «در خانه‌اش چیزی نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم که قرآن می‌خواند.»

متوکل چون امام ـ علیه السلام ـ را دید، عظمت و هیبت امام ـ علیه السلام ـ او را گرفت و بی‌اختیار حضرت را احترام کرد و در کنار خود نشاند و جام شرابی را که در دست داشت به آن حضرت تعارف کرد!

امام ـ علیه السلام ـ سوگند یاد کرد و فرمود: «گوشت و خون من با چنین چیزی آمیخته نشده است، مرا معاف دار!»

متوکل از تقاضایش منصرف شد ولی برای این که امام ـ علیه السلام ـ را در نظر جمع سبک جلوه دهد گفت: پس شعری بخوان!

امام فرمود: من شعر، کم از بر دارم.

گفت: باید بخوانی.

امام ـ علیه السلام ـ اشعار زیر را خواند:

باتُوا عَلی قُللِ الجِبالِ تَحرُسُهُم غُلْبُ الرّجالِ فَما اَغْنَتهُمُ القُلَلُ

وَ اسْتَنزَلُوا بَعدَ عِزٍّ عن َمَعاقِلِهِم فَاُوَدّعُوا حُفَراً یا بِئسَ مانَزَلُوا

ناداهُم صارِخٌ مِن بعدِ ما قُبِرُوا اَیْنَ الاَساوِرَ و التّیجانُ وَ الحُلَلُ؟

اَینَ الوُجوهُ الّتی کانَت مُنعِمَهً مِنْ دُونِها تَضْرِبُ الاَستارُ وَ الْکُلَلُ؟

فَافصَحُ القَبرُ عَنهُم حینَ ساءَ لَهُم تِلکَ الوُجُوهَ عَلَیها الدَّود یَقتَتِلُ

قَد طالَما اَکَلُوا دَهراً وَ ما شَرَبُوا فَاَصْبَحُوا بَعدَ حُلولِ الاَکُلِ قَد اُکِلُوا

وَ طالَما عَمَّروا دُوراً لِتَحَصُّنِهِمْ فَفارَقُوا الدّوَر عَلَی الاَعداءِ وَ ارْتَحِلُوا

اَضْحَتْ مَنازِلُهُم قَفْراً مُعَطَّلَهً وَ ساکِنُوها اِلی الاَجْداثِ قَدْ رَحَلُوا

ترجمه: (زمامداران جهانخوار و مقتدر) بر قله کوهسارها شب را به روز آوردند، در حالی که مردان نیرومند از آنان پاسداری می‌کردند، ولی قلّه‌ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.

آنان پس از مدتها عزّت‌ از جایگاه‌های امن به زیر کشیده شدند و در گودال‌ها (گورها) جایشان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندی!

پس از آن که به خاک سپرده شدند، فریادگری فریاد برآورد: کجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهای فاخر؟

گور به جای آنان پاسخ داد: اکنون کِرمها بر سر خوردن آن چهره‌ها با هم می‌ستیزند!

آنان مدت درازی در دنیا می‌خوردند و می‌آشامیدند، ولی امروز آنان که خورنده همه چیز بودند، خود خوراک حشرات و کرمهای گور شده‌اند!

چه خانه‌هایی ساختند، تا آنان را از گزند روزگار حفظ کند، ولی سرانجام پس از مدتی این خانه‌ها و خانواده‌ها را ترک گفتند و به خانه گور شتافتند!

چه اموال و ذخائری انبار کردند، ولی همه آنها را ترک گفتند و آنها را برای دشمنان خود واگذاشتند!

خانه‌ها و کاخهای آباد آنان به ویرانه‌ها تبدیل شد و ساکنان آنها به سوی گورهای تاریک شتافتند!

تأثیر کلام امام ـ علیه السلام ـ چندان بود که متوکل به سختی گریست، چنان که ریشش تر شد. دیگر مجلسیان نیز گریستند.

متوکل دستور داد بساط شراب جمع کنید و چهار هزار درهم به امام ـ علیه السلام ـ تقدیم کرد و آن حضرت را با احترام به منزل برگرداند.
امتیاز: 4 0
پنج‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 00:49
سلام استاد واقعا شاید حول و حوش 50 درصد اگر بی ادبی نکرده باشم به فکر این دنیا و متعلقات آن هستیم اگر میخواستیم فکر کنیم که اگه من فرصتم تا سحر بیشتر نباشه و فردا نیستم تو همون چند ساعت باقیمانده باور کنید چقدر چهره هامون عوض میشد چقدر مهر و محبت میکردیم چقدر به فکر این بودیم که همدیگه رو ببخشیم
فقط از خدا میخوام همه ما را به راه راست هدایت کنه
دنیا محل گذره
امتیاز: 4 1
جمعه 10 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 17:17
سلام
در جواب دانشجو:
متاسفانه توی این دنیا کمتر کسی به فکر آخرت هست که اگر اون 50 درصدی که گفتید هم وجود داشت، (که هرگز اینطور نیست و وجود نداره و بیشتر از 90 درصد مردم این دنیا، سرگرم دنیا و شادیهای زودگذر اون هستند) الان دنیای خیلی قشنگی داشتیم، خیلی بی مکر و حیله، بی دوز و کلک، بدون دروغ و ....
شعری که بیان کردید استاد، بسیار زیباست ولی متاسفانه اکثر آدمها با خوندن اون، نهایتا تا 24 ساعت تحت تاثیر قرار می گیرند و بعد دوباره به زندگی مغرورانه ی خودشون ادامه میدن، طوری که گویی آخرت خیلی دوره و هنوز خیلی فرصت هست...
امتیاز: 4 1
جمعه 10 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 18:06
عریان

با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جارست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
امتیاز: 3 0
جمعه 10 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 18:13
سوتک

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ،

دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگ بارم را
امتیاز: 4 0
پنج‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 17:10
با سلام من در بین یاددایشتها و کاغد های مرحوم پدرم دست نوشته ای را پیدا کردم که این اشعار را در سال 1342 مرحوم سید محمد علی میرنظامی پدر سهید والامقام سید یدالله میرنظامی نوشته بود و به پدرم داده بود آن موقع اول خفقان بوده البته سراینده شعر و به نظم در آوردن آنرا پیدا نکردم از اطلاع رسانه شما ممنون هستم
امتیاز: 1 0
یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:18
درباره ی آن شعر امام هادی چه بسیار مردان پرقدرتی

همین افکار پوسیده است که مملکت ما را به فلاکت کشانده .
و جالب این که همین آدم هایی که این گونه شعرها را در کتاب ها آورده اند تریلیون تریلیون می دزدند و آب از آب تکان نمی خورد و کسانی امثال شما سنگ شان را به سینه می زنند . خیلی جالبه !
امتیاز: 4 5
سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 20:26
سلام و خسته نباشید ممنون ککه خاطرات مارا زنده نمودید با تشکر....
امتیاز: 2 0
سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 23:20
سلام. چقدر جالب! این شعر اینقدر روی بنده تاثیر داشت که حتی بعد از تقریبا بیست سال بیت اولش رو کاملا حفظ بودم و بقیه مضمون رو هم
بخاطر داشتم
جالبتر اینکه داشتم دنبال متن کاملش میگشتم که اومدم اینجا!
امتیاز: 2 0
شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 06:39
باسلام سراینده شعر چه بسیار مردان پرقدرتی کیست؟
امتیاز: 1 1
شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 17:06
سلام شعر جالبی منم هنوز بعد از ۲۰ سال آونو حفظ بودم جز دو تا از ابیات و جالب اینکه از بچه های فامیل پرسیدم هیچ کس تو کتابش نداشت و دنبالش بودم الان پیدا کردم و خوشحالم گاهی پیش خودم زمزمه میکنم امیدوارم درک درستی کنم و بهره ببرم
امتیاز: 1 0
شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 18:40
ممنون.... من اوایل این شعر رو حفظ بودم و خیلی دلم می خواست کاملشو پیدا کنم!
امتیاز: 1 0
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 02:28
واقعا تکان دهنده است اگرفکرکنیم
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 08:06
جناب هموطن!
اگر این افکار بلند را پوسیده می‌خوانید بدانید دلتان پوسیده است. دزدی دیگران چه ارتباطی به محتوای رفیع و امام معصوم ما دارد؟؟؟ اگر بنده و امثال جنابعالی این اشعار را سرلوحه زندگی قرار می‌دادیم آن اتفاقات نمی‌افتد.
باتشکر بسیار از مدیر محترم وبلاگ
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد