X
تبلیغات
رایتل

از شیخ ابوالحسن خرقانی پرسیدند غریب کیست:

گفت غریب آن نیست که در دیار خود نباشد، غریب آن است که با دل خود بیگانه باشد

 شاعر این شعر نمی دونم دقیقا کیه  ولی قشنگه

در پایان لینک دانلود ترانه اش رو نیز گذاشته ام


باران که شدى مپرس ، این خانه کیست

سقف حرم  و مسجد و میخانه  یکیست

باران  که  شدى   ،   پیاله ها   را   نشمار

جام  و قدح  و کاسه  و  پیمانه  یکیست

باران!    تو که  از  پیش  خدا  مى  آیی !

توضیح  بده  عاقل  و  فرزانه  یکیست ؟

بر   درگه   او   چونکه   بیفتند  به   خاک

شیر  و  شتر  و  پلنگ و  پروانه  یکیست

با  سوره ى  دل  ،   اگر  خدا  را  خواندى

حمد  و فلق  و  نعره ى  مستانه  یکیست

از  قدرت  حق  ،  هر چه  گرفتند  به  کار

در  خلقت حق ، رستم و موریانه یکیست

گر   درک  کنى   ،   خودت   خدا  را  بینى

درکش  نکنى  ،  کعبه  و  بتخانه  یکیست



   همچو فرهاد بود کوه کنی  پیشه ما                      

                                              کوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما

 

   شور شیرین  ز بس آراست  ره جلوه گری

                                         همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما

 

   بهر یک جرعه می  منت ساقی  نکشیم 

                                             اشک ما باده ما دیده ما شیشه ما

 

   عشق شیری است قوی پنجه ومی گوید فاش

                                      هرکه  از جان گذرد بگذرد از بیشه ما

 

                                                                   ادیب نیشابوری

یکی از بزرگان تصوف که من علاقه ای قلبی به وی دارم شیخ ابوالحسن خرقانی است. یکی از حکایت های نغز وی حکایت زیر است.

البته نمی دانم واقعا این حکایت از ایشان بوده  یا خیر ولی این حکایت بسیار قابل تامل و تفکر است

خواهش میکنم به سادگی ازکنار آن نگذرید

شیخ ابوالحسن خرقانی می گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...!!!


اول:مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!!!

او گفت؛ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...!!!

دوم:مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت...
به او گفتم؛قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت؛من بلغزم باکی نیست...
به هوش باش تو نلغزی شیخ!!!که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...

سوم:کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم؛این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و
گفت؛تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!

چهارم:زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد!
گفتم؛اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!!!
گفت؛من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟!!!

مرّ علىّ ـ علیه السلام ـ و معه الحارث الاءعور فاذا دَیْرانىّ یضرب الناقوس . فقال علىّ ـ علیه السلام ـ: یا حارث ! أتعلم ماقول هذا الناقوس ؟ قال : اللّه و رسوله و ابن عمّ رسوله أعلم . قال :انّه یصف مثل خراب الدنیا. یقول :

1 ـ مهلاً مهلاً یا ابن الدینا؟
مهلاً مهلاً انّ الدنیا

2 ـ قد غرّتنا و استهوتنا
لسنا ندرى ما فرّطنا

3 ـ فیها الاّ ان قد متنا
ما من یوم یمضى عنّا

4 ـ الاّ هدّت منّا رکنا

5 ـ زِنْ ما تأتى زن ما تأتى
زن ما تأتى زن ما تأتى

6 ـ وزناً وزناً وزناً وزناً
تفنى الدنیا قرناً قرناً

7 ـ یا ابن الدنیا جمعاً جمعاً
یا ابن الدنیا سَرَطاً سرطاً

8 ـ ما من یوم یمضى عنّا
الاّ أثقل منّا ظهراً

9 ـ انّ المولى قد خبّرنا
انّا نحشر غُرلاً بُهماً

10ـ قد ضیّعنا داراً تبقى
واستوطنّا داراً تفنى

فقال الحارث لعلىٍّ ـ علیه السلام ـ: أو تعلم النّصارى ذلک؟ قال : لایعلم ذلک الاّ نبىّ أو صدّیق أو وصىّ نبى ّ.
فانّ علمى من علم النبىّ ـ صلّى اللّه علیه ج آله ج و سلّم ـ و علم النبّى ـ صلّى اللّه علیه ج آله ج و سلّم ـ من علم جبریل ـ علیه لسلام ـ و علم جبریل ـ علیه السلام ـ من علم اللّه تبارک و تعالى .



مولا ـ علیه السلام ـ در راهى مى رفتند. حارث اعور در معیّت حضرتش بود. ترساى دیرنشینى دیدند که ناقوس مى زد. امیرؤمنان از حارث پرسیدند: حارث ! مى دانى این ناقوس چه مى گوید؟ پاسخ داد: خدا و پیامبرش و پسرعموى رسول بهترى دانند. فرمود: او ویرانى این دنیا را (براى عبرت ) به مثل باز مى گوید. او مى گوید:

1 ـ هان اى زادهء دنیا! آرام !آرام ! آرام !

2 ـ که دنیا ما را فریفته مفتون ساخت , کوتاهى هایى که کرده ایم را نخواهیم دانست .

3 ـ مگر آن گاه که رخت از جهان بربندیم . روزى بر ما نمى گذرد

4 ـ مگر آن که دنیا تکیه گاهى از ما را ویران نسازد.

5 ـ آنچه را مى آورى خود ارزیابى کن . آرى , آنچه را مى آورى بسنج .

6 ـ به خوبى هم بسنج . قرن هاى روزگار در پى یکدیگر مى گذرند.

7 ـ اى زادهء دنیا, بیندوز! آرى , اى زادهء دنیا ببلع و فرو ده !

8 ـ روزى بر ما نمى گذرد مگر آن که بارى گران تر بر پشت ما مى نهد.

9 ـ پروردگار, آگاهمان کرده است که دیگر بار از نو آفرینشى جدید خواهیم داشت .

10ـ ما سراى جاودان را وا نهاده در خانه اى ویران شدنى منزل کردیم .

آن گاه حارث به آن حضرت عرضه داشت : آیا ترسایان این را مى دانند. فرمودند: این سخن را جز پیامبران و صدّیقان ووصیاى پیامبران کسى دیگر نمى داند. دانش من از دانش پیامبر ـ صلى اللّه علیه و آله ـ است و دانش او از جبریل و او ازانش پروردگار بزرگ .(چکامهء کوثریّه , صص 24ـ 25)

الامالی صدوق، ص295؛ دستور معالم الحکم (ابن سلامه)، ص134.